251. گردش با بابا:)
امروز بابا مرتضی خونه بود ... صبح رفت دندونپزشکی و بعدش خوابید و بعدازظهر میخواست بره بیرون ... منم خیلی خسته بودم گفتم آمیتیس رو هم ببر ... خلاصه لباس تنت کردم و راهی شدین و 2 ساعت توووووووووپ خوابیدم:) دستش درد نکنه:* حسابی حال داد ... ولی خوب همش دلشوره ی نبودن تو رو هم داشتم ... راست میگن آدم سگ باشه مادر نباشه :) همش دلشوره داری با اینکه من از بابا مطمئن تر از خودمم ... خلاصه زنگ زدم ببینم کجایین ... آخه قرار بود استارت ماشین رو درست کنین ولی بازم قرار شده بود یه روز صبح ببره ماشین رو و برای اینکه من استراحت کنم بابا برده بودت باغ پرندگان:)
خلاصه که کلیاتی بهت خوش گذشته بود و شنگول برگشتی ... برگشتنه هم از دارتلا پیتزا و مرغ سوخاری گرفتین و کلی روحم رو شاد کردین :))



پ. ن : 5شنبه جمعه هم دماوند بودیم و جمعه دایی افشین اینا هم اومدن ... حسابی با آنیتا جور شدی و با همدیگه سر ما رو میبرین :* حسابی جیغغغغغغغ میکشین :)


251. گردش با بابا:)
